توی زندگی همه ما 

یک ماندن هایی هست که از صدتا رفتن بدتر است 

هستیم ...حال هم را میپرسیم.... لبخند میزنیم...

و هزارتا ادا اطوار دیگر ...

اما توی دلمان میگوییم که حیف ... رابطه به این خوبی را فاتحه ش را باید خواند...

باید انداختش توی سطل آشغال و سوت زنان از محل حادثه دور شد...

ماها هیچکداممان نمیخواهیم برای هم کارت بزنیم و مصنوعی باشیم ..

ماها دوست داریم دیوانه بازی دربیاوریم ...

برویم کنسرت...

 برویم شهربازی ...

 برویم کافه .... 

یک چیزهایی دیگر هیچوقت تکرار نمیشود 

توی ۲۰ سالگیمان میخواهیم خوش باشیم ...عاشق باشیم...

 ۲۵ ساله که شدیم باید همه چی را بکنیم توی ظرف عقل و منطقی باشیم... 

ماها دلمان میخواهد کسی باشد ک حواسش به ما باشد 

وگرنه میشود با هزارنفر خوب بود که...

عصرهای جمعه باید یکی باشد که دلِ گرفته ات را خوب کند...

با یک پاستیل..گل.... لبخند حتی..

نه اینکه جمعه باشد خودِ طرفت باعث دلگرفتگیت شود...

فاتحه رابطه های مریضمان را بخوانیم قبل از اینکه آنها فاتحه ما را بخوانند...